خرید بک لینک
سلمان فارسی تو کوچه ها و پس کوچه ها عبور می کرد، دید آقا امام حسین (علیه السّلام) در سن کودکی، گوشه ای دور از بچه های دیگر ایستاده اند و گریه می کنند. سلمان جلو رفت، سؤال کرد یابن رسول الله ! جانم به فدای شما، آیا اتفاقی افتاده است، اینچنین گریه می کنید؟ ابی عبدا… جواب نداد، باز سلمان اصرار کرد، گفت آیا کسی شما را اذیت کرده، دائم سؤال می کرد. آخر پسر زهرا فرموده باشد: سلمان ! اگر بگویم طاقت شنیدنش را نداری، عرضه داشت یابن رسول ا… ! مگر نشنیدید پیغمبر فرمود: سلمان از ما است به من بگویید چی شده است؟ شروع کرد وقایع کربلا را تعریف کند. ای سلمان ! یک روز من بزرگ م

برچسب: دلم برای دیدنت تنگ است,دلم برای دیدنت مذاب شد نیامدی,دلم برای دیدنت,دلم برای دیدنت تنگ شده,دلم برای دیدنش تنگ است,دلم برای دیدنت تنگه,دلم تنگه برای دیدن تو, نویسنده: میلاد امینی تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 18:58

قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟ حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟ حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...سرت را بالا بگیر... به چه می اندیشی؟ از چه دلگیری؟ ... راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم. حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟ رفتی که آزادی داشته باشیم؟ رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟ رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟ رفتی که عده

برچسب: نویسنده: میلاد امینی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 10:14

برچسب: نویسنده: میلاد امینی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 0:41

برچسب: نویسنده: میلاد امینی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 0:41

برچسب: وقتی از خواب بیدار میشم سردرد دارم, نویسنده: میلاد امینی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 0:41

صفحه بندی